وبلاگ شخصی دکتر تینا

به نام یگانه آفریدگار هستی

شب جمعه
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: زندگی

سلام دوستای گلم 

من شب جمعه رو خیلی دوست دارم ، دوست دارم تفریح کنم برم بیرون و شاد باشم ، دیشب مامان و بابام نمی تونستن بیان بیرون ، منم داشتم خودمو راضی میکردم تنهایی بیرون برم ، تو افکار خودم بودم داشتم تو دلم با خودم حرف می زدم ، به خودم میگفتم چرا تنهایی بیرون رفتن رو دوست ندارم ؟ یعنی بقیه مردم هم همینطورن ؟

باید قوی باشم و تلاش کنم تنهایی برم بیرون،  بزرگ شدم و همیشه که نمی تونم وابسته باشم ، دیدم فکرشم میکنم نارحت میشم ،به خودم گفتم چقدر ضعیف هستم ،  آیه 28 سوره نساء تو ذهنم اومد ؛ انسان را ضعیف خلق کردیم ، گفتم خدایا من ضعیفم تو منو قوی کن ، خدایا دوست دارم قوی باشم و ...

موبایلم زنگ خورد ، دوستم بود گفت دارم میرم بیرون ، میایی ؟  خیلی خوشحال شدم ،  اون سری هم همین حس رو داشتم که زنگ زد گفت بریم بیرون ، خدایا تو چقدر خوب و مهربونی حتی دلت نخواست تنهایی برم بیرون که دلم نگیره ، خدایا شکرت . 

داشتم با ماشین میرفتم که پیش دوستم برم ، دیدم یه آقایی دست خانمش رو خرامان گرفته و بی توجه به ماشین من داره خانمش رو از خیابون رد میکنه ، منم توقف کردم تا رد شن ، تو دلم گفتم انگار دارن تو ابرها سیر میکنن ، خانمش رو نگاه کردم دیدم خیلی پوشیده و محجوبه ، گفتم تیپشون سنگینه و دوست دختر دوست پسرم نیستن که بگم حواسشون به اطراف نیست  ، صورت خانمش رو نگاه کردم ، دیدم به به از دوستامه که تخصص پاتولوژی هم قبول شده ، یادم اومد بچه ها گفتن شوهرش مهندسه و خیلی خوشحاله که خانمش تخصص قبول شده ، گفتم خب خدا رو شکر این دوستم خوشبخته ، رفتم پیش دوست عزیزم بش گفتم فلانی رو دیدم، گفت می دونی بارداره ،  گفتم به سلامتی ، پس بگو چرا شوهرش انگار داشت بار شیشه حمل میکرد . 

بعدش با دوست جونم و خواهرش رفتیم تفریحی کردیم و اومدیم خونه . 

خدایا شکرت که تو فکر تفریحم هم بودی که بم خوش بگذره .