وبلاگ شخصی دکتر تینا

به نام یگانه آفریدگار هستی

5 دی
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: دوستی ،زندگی

دیشب بابام و مامانم بیرون کار داشتن و من تنها خونه بودم ، دوست داشتم برم بیرون اما تنهایی خوش نمیگذره، 

داشتم با خودم فکر میکردم خدایا شب جمعه همه بیرونن و من تو خونه! 

که یه دفعه گوشیم زنگ زد دوستم بود گفت بیا بریم بیرون منم خوشحال شدم و آماده شدم .

از حدود 10 سال پیش با هم دوست بودیم از سال اول دانشگاه . 

تو دانشگاه حجابش خوب بود ولی وقتی دیدمش خودم خجالت کشیدم چند دقیقه من دیر رسیدم اون گفت تینا تو همین چند دقیقه چقدر پسرا بم تیکه انداختن، گفتم خب منم جای اونا بودم بت تیکه مینداختم اونم به روی خودش نیورد 

یه کم گذشت گفت بریم یه جای دیگه بش غیر مستقیم گفتم با این حجابت من روم نمیشه، چون میگن هر کسی رو میخوایی بشناسیش نگاه دوستاش کن، خب منم به نظرم جلف بود به شوخی شوخی هم بش گفتم اونم به خاطر من روسریش رو جلو اورد، با هم مغازه ها رو گشتیم و یه شلواری انتخاب کرد برا سر کار بش گفتم برا مهمانی خوبه اما برا سر کار تو بیمارستان جلفه، اونم ازم قبول کرد . اینم امر به معروف و نهی از منکر، دوستان وقتی بدونید حرفتون اثر میکنه واجبه که بگید، از ما گفتن بود، الان نمیدونم چرا امر به منکر و نهی از معروف شده، 

خیلی خوش گذشت به دوستم هم خوش گذشت شام رستوران هم بردمش براش آژانس هم گرفتم راهیش کردم خونشون، اینو میگن دوستی با یه دوست خوب! منم چه دوست خوبی داشتم که تو ذهنم دلم میخواست برم بیرون بم زنگ زد گفت بیا با هم بریم و به خاطر من هم از خواسته خودش گذشت و روسریش رو جلو کشید و به نظرم احترام گذاشت ، ازش ممنونم .