وبلاگ شخصی دکتر تینا

به نام یگانه آفریدگار هستی

قسمت چهارم
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: زندگی سلیمه

رفتم بیمارستان امام  ، مدارک رو بردم که تحویل جراح قلب بدم و برای بستری بیمار پذیرش بگیرم ، چند لحظه بعد جراح امد به شوخی گفت حالا میری پیش استاد ما ، گفتم میخواستم استاد جراحی قلب رو قبول کنه ، گفت خب ایشون بیمارستان خصوصیه 

گفتم همه چیز این مریض معجزه بوده منم تلاشم رو کردم گفتم شاید معجزه دیگه ای بشه و استاد قبول کنن ، گفت خیالت راحت باشه من همه تلاشم رو میکنم و تواناییشو دارم که عملش کنم فقط باید اول ببینیم علت تشکیل لخته در خون بیمار چی بوده  و یه تیم پزشکی پیگیر یافتن منشا لخته  می شن ،  استاد هم گفته منو تو جریان همه چیز مریض بذارید .

 برگه بستری بیمار رو مهر زدند .

به همراه مریض گفتم کارای بستری بیمار رو انجام بده ، منم که خسته بودم رفتم خونه با خیال راحت استراحت کردم و شب مجدد رفتم بیمارستان ، وقتی پیش تخت سلیمه اومدم دیدم قران رو محکم تو دستاش گرفته و داره می لرزه ، بش گفتم چی شده ؟ گفت می ترسم گفتم کسی که به خدا ایمان داره و توکل میکنه که نمی ترسه تازه تو رو که خدا خیلی دوست داره تو دیگه اصلا نباید بترسی . آروم شد . دیگه نمی لرزید . 

بخش خیلی تمیز و مرتب و خوبی بود و پرستارهای خوبی هم داشت و به پرستارها گفتم که همت مردم ایران برای نجات جون سلیمه بوده و حداقل 10 تا دکتر پیگیر کارای سلیمه هستند . 

در طول روز چندین بار با آقا آرین تماس گرفتم و باایشون مشورت میکردم  و چندین بار برای جور شدن یه سری مسایل و راهنمایی با ریس شبکه بهداشتی و معاونت دانشکده پزشکی تماس میگرفتم و اونها هم پیگیر کارهای بیمار بودند . 

جا داره اینجا از همه این عزیزان و همه مردم تشکر کنم . 

خدایا شکرت که سلیمه بستری شد . 

من تلاشم رو کردم و خیلی های دیگه هم تلاش کردند ، وظیفه ما تلاش کردنه ، نتیجه دست خداست ، عمر دست خداست ، دعا میکنم خدا عمری دوباره به سلیمه بده . 

التماس دعا برای سلیمه و همه بیماران .

الان داشتم با خودم فکر میکردم به اینکه چرا خدا سلیمه رو سر راه من گذاشت یعنی ما با هم وجه تشابهی داریم ؟

داشتم فکر میکردم که یاد این حرف سلیمه افتادم  که گفت تو این یک ماه گاهی اینقدر درد داشتم که قران رو تو بغلم میگرفتم تا آروم شم ، منم 2 سال پیش تو یک ماه تو شرایطی قرار گرفتم که فقط با بغل کردن قران آروم میشدم و صبر میکردم که بالاخره خدا منو با معجزه ای نجات داد . البته سختی هایی که من کشیدم قابل مقایسه  با سلیمه نبود فقط این کارمون که قران رو برای آرامشمون بغل میکردیم شبیه بود .

راستی به جشنی دعوت بودم که شب حدود ساعت 11 موفق شدم برم ، اونجا یکی از آشناها چادر نماز برای مکه رفتنم دوخته بود که بم داد.