امروز

امروز ظهر اشکهایم جاری بود 

اشک برای آن لحظه هایی که از دست دادم ، اشک برای ندانستن هایم ، اشک برای اشتباهاتم ، و خود را سرزنش میکردم که چرا مسیرم را درست نرفتم و نتوانستم نتیجه ی دلخواهم را از امتحان دستیاری بدست بیارم ... اشک برای اینکه که باز هم باید در منزل بنشینم و راکد بمانم تا درس بخوانم با کوله باری از خستگی های سالی که گذشت ... کتاب را باز کردم اما نمی توانستم بخوانم پس کتاب را بستم و باز اشک ریختم ...

 

پی نوشت ؛ خیلی سردرگم بودم که چطور امسال درس بخونم ؟ از کی شروع کنم ؟ از رو چه جزوه ای بخونم ؟ کار درست چیه ؟ از چه کنم چه کنم ها فشار زیادی را روی خودم احساس میکردم و هجوم افکار امانم را بریده بود باز هم لطف خدا شامل حالم شد ، این بار هم خدا دستم را گرفت و مشاوری شریف و دانا را به من شناساند که فکر مشوشم را آرام کرد .

خدا را فراوان شکر ...

توکل به خدا . التماس دعا . 

/ 2 نظر / 25 بازدید
دخترچه

عزیزم..... عزیزم... اشک منم در آوردی.... آخه بس که تو پاکی خدا همیشه لطفش رو شامل حالت می کنه

دخترچه

عزیزم مدت زیادیه که بلاگفا خراب شده و دست ما هم مونده لای پوست گردو...